کوچانه


+ سفر به کردستان(قسمت سوم)

سلام دوستان بزرگوارم
 پوزش بنده به دلیل تعلل پیش آمده را پذیرا بوده و نانوشته ماندن سفرنامه که در این مدت پیش آمده بود را به پای کم لطفی حقیر بگذارند، امیدست با همکاری روزافزون سایر دوستان، این مکان به محیط کاملی برای به اشتراک قرار دادن سفرنامه های دیگران تبدیل بشود.
همچنین مژده به تمامی دوستانی که قصد به اشتراک نهادن سفرنامه ی خود با سایر دوستان را دارند، مقدمات این کار فراهم شده است و دوستان می توانند از همین امروز به همکاریشان با ما بپردازند.«جا دارد از دوستانی که به رسم لطف بیکرانشان، پیام های پرمهری را یادگار گذاشته اند تشکر و قدردانی نماییم».

در جاده ی سقز که حرکت می کردیم، یک عده روستایی مشغول بررسی یک چاه بادی بودند(چاه بادی:با پروانه ی بادی که در راسش قرار دارد، آرمیچری را تقویت می کند که آب را به روی سطح زمین پمپاژ کند) و تلاش می کردند از رگ خشکیده ای در اعماق خاک ها، خونی برای گذران عمرشان بدست بیاورند، گذر کردیم و ارزش آب را در پوست سوخته شان جا گذاشتیم، کاملا مشخص است که 2 کیلومتر آنطرفتر از یادمان می رود که آن کشاورزان روستایی چه زحمت هایی می کشند تا قطره ی آبی را از چاهی بدست بیاورند، و این خصلت شهری بودنست.
ادامه ی مسیرمان به بوکان می رسید و کاملا معلوم بود یک شهر فرهنگی در روبرویمان قرار دارد(میدان ابتدای شهر بوکان ). وقت آن را نداشتیم تا در شهر بوکان تفریح و گشت و گذاری بکنیم و معنای سفر را در ماندن تجربه بکنیم اما با همه ی این حرف ها نمی شود جلوی پدری را گرفت که خستگی، امانش را بریده بود و نمی توانست جاده را برای 2 کیلومتر هم براند. پدرم مجروح جنگی بوده است و یک زمانی برای امنیت من در جبهه و جنگ دچار موج گرفتگی عظیمی شد که اگر خدای ناکرده، خمپاره ای که پدرم را اسیر موج گرفتگی کرده بود، دوسانت اینطرفتر به زمین می خورد، خانواده ای شکل نمی گرفت که اکنون احساس لذتش، بعضی ها را به حسادت مجبور کند(حرف دلست و باید زده می شد، شما ببخشید). پدرم مجروح جنگی است و از 4 سال پیش به اینطرفتر، کمتر می تواند رانندگی کند و وقتی هم که فرمان ماشین در دست من به ناخدایی سپرده می شود، احساس امنیت خانواده به طرز محسوسی کاهش پیدا میکند!
به هر حال، توان گذراندن مسیر پر از طولانیت جاده ی سقز را نداشت و همانجا و در همان لحظه تصمیم گرفت کمی استراحت بکند و شتابان به دنبال مکانی برای استراحت میگشت تا اینکه سرانجام در تفرجگاه KIVA RASHکیوَه رَش 10 دقیقه استراحت کردیم.


میدان معلم بوکان


از سقز گذشتیم و ساعت 17 به مهاباد رسیدیم. قرار بر این  بود که پس از خرید لوازم به میاندوآب برویم، بازار مهاباد تقریبا شلوغ بود و تمامی بازارش در دو مجتمع بزرگ خرید جمع می شد، پر از لوازمی که تنها ارزش تماشا داشتند و نمی توانستی برای خرید روی آنها حسابی باز بکنی. ما برای تفریح به شهر مهاباد آمده بودیم و تصور یک شهر اروپایی که در زبان برخی اقوام نقل می شود به بازارش ختم شد. مادرم به سرعت تمامی مغازه های پاساژ اصغری را می گشت و به جستجوی لوازم تزیینی بود که برای یکی از اقوام درجه یکش به سوغات ببرد.در همین گیر و دارها بود که ریال های نقدیمان ته کشید و یکی از اعضا باید این مخارج را تامین می کرد و طبق معمول، تمامی چشم های خانواده به سمت من دوخته شده بود که یک لطفی بکن و از عابر بانک پارسیانت، پولی برای گذران خرج دریافت کن و من هم با تمام این نگاه ها ارتباط برقرار کردم و با اصرار پدرم به سمت اولین عابر بانک اطراف خودم هجوم بردم، جوان کرد و خوش برخوردی که در طبقه ی دوم بازار مجمتع اصغری، لوازم خانگی می فروخت به چشمان مستاصل من نگاهی کرد و گفت:«دستگاه عابر بانک پول نمی دهد و اگر می خواهی من می توانم مقداری پول به شما بدهم، چقدر می خواهید؟»
گفتم:«ولله حقیقت من 200-300 تومن لازم دارم ولی شما چقدر می تونید بدید؟»
جوان کمی تبسم کرد گفت:«200-300 تومان که نه، اما تا 100 تومن می تونم کمکت کنم»
من هم با تشکر فراوان گفتم:«خب حالا همون 100 تومن رو فعلا بدیم خرید کنند، ببینیم چی میشه»
جوان فروشنده 100 هزار تومان به من داد و کارت عابرم را در دستگاه کارتخوانش وارد کردتا مبلغ 100 هزار تومان را وارد کند،پس از انجام تمامی مراحل، من مجددا از او تشکر کردم،واقعا چه انسانهایی در کردستان ایران پیدا می شوند.
با کلی زحمت مادرم را در مجتمع پیدا کردم و 100 هزار تومان پول را به او دادم که بلافاصله گفت:«این خیلی کمه، هنوز خریدهامون مونده و باید 300 تومن دربیاری»
و من هم با نگاهی مستاصل گفتم:«وِ سَر چائو» و مادرم لبخندی زد.
از یک فرهنگی کاسب پرسیدم که برای دریافت پول باید به کجا مراجعه بکنم و او هم پاسخم را به اینصورت داد:«اگه این مجمتع نداشته است پس باید بروی مرکز شهر»
_جناب ببخشید(تیکه ی معمول من) این مرکز شهر کجاست؟
_شما ببین، از این خیابون رو که پایین رفتی، به یه پل میرسی و باید به سمت چپ بپیچی، چون اون پل یکطرفه هست و واسه تاکسی ها آزاده.بعد اینکه به سمت چپ رفتی باید یه پل پیدا کنی تا بری اونطرف پل و ادامه بده تا برسی به همون پل اولیه و بپیچ سمت راست.اونجا رو مستقیم برو تا برسی به یه میدون، عابر بانک ها اونجا هست.
_خیلی ممنون، واقعا متشکرم.
_شما ببین که از پل نری چون جریمه ات می کنن. کارت گیر میکنه!
_خیلی متشکرم.
_به سلامت
بالاخره به سمت مرکز شهر رفتم و از آنجایی که ساعت 18 بود و من هم هنوز چشمانم به لطف عینک آفتابی از همه چیز در امان بود، بنابراین ممکن بود اصلا هیچ جنبنده ای را نبینم! در یک میدان از 2 نفر کرد کاسب پرسیدم که:«ببخشید جناب این دور و ور عابر بانک کجاس؟»
_همین سمت راستت عابر بانک هست
_خیلی دوره؟
_آآآ، همینه مگه نمی بینی؟!
_ممنونم(سرم را به پایین تکان دادم و رفتم)
دو جوان در استخراج پول از عابر بانک معطل مانده بودند و علت آن هم نبود موجودی کافی در عابربانکشان بود، با غرولندی از کنار دستگاه عابر بانک رفتند و من شنیدم که می گفتند:«این بچه فکر کرده میتونه زورکاری از ما بکشه»
و من دیگر حرفی نشنیدم و به دستگاه زل زدم و خدا خدا می کردم که بتوانم تمام پولم را از همین یک دستگاه برداشت کنم و آلاخون بالاخون نشوم،خوشبختانه دستگاه تمام 200 هزارتومان رو پرداخت کرد و خلاص شدم.
پس از خرید مختصری و یافتن 60 قسمت از سریال طنز برره تصمیم گرفتیم تا شب نرسیده است به میاندوآب برسیم و ساعت30/19 از مهاباد خارج شدیم و شب را در میاندوآب گذراندیم، از آنجا که بر اثر ضعف در حال موت بودیم و به هیچ گونه ماستی روی خوش نمی دادیم، قرار بر این شد که پدر و مادر برای خودشان ماست بخرند و ما پیتزا بخوریم اما بهتر همان بود با پدر و مادرمان همسفره می بودیم و اینقدر به شکممان دردسر نمی دادیم که نون و سوسیس درجه 3 را با توهم پیتزا میل کند!

یکی از اتاق های مهمانسرای میاندوآب


مهمانسرای واقعا تمیز و مرتبی بود که خستگی سفر را از کت و کولمان بیرون کشید. شب رفتم و یک دلستر خنک خریدم که توهم پیتزاییمان فراموشمان بشود اما با تعجب دیدم که مغازه دار گفت: شما خرمشهری هستید؟! و من هم زیاد حوصله ی پیچاندن قضیه را نداشتم و بلافاصله گفتم: نه، چرا؟ مغازه دار هم با یک خنده ای که دندانهای یک در میان سالمش را نمایش می داد گفت: آخه یکی دیگه همین نیم ساعت پیش اومد و خیلی شبیه شما بود و از خرمشهر آمده بودند(مگر چقدر مهم است که من از کجا آمده باشم؟ که حس حدس و گمانت گل می کند).
صبح ساعت 8 صبح حرکت کردیم و این اواخر قلق کار دستمان آمده و دیروقت از خواب بلند نمی شویم، کلید را تحویل دادیم و بلافاصله رفتیم به سمت "سرو-مرز ترکیه"
بعد از آنکه میاندوآب را گذراندیم و 119 کیلومتر جاده ی کفی را رفتیم با کمال تعجب باز هم جریمه شدیم، ایندفعه سر کوه شکارمان کرده بودند و با بیسیم اطلاع دادند این آقا سرعتش زیاد بوده و 30 هزار تومان جریمه شدیم که باز هم به همان دلایل قبض قبلی، به ما لطف و مرحمت فرمودند تا در نهایت 20 هزار تومان توی خرج انداختند.
پدرم دیگر اعصابی برایش نمانده بود و با عصبانیتی قبض جریمه را به داخل ماشین پرتاب کرد و گفت:«به خدا قسم دیگه دیر هم به جایی بخوام برسم از 100 تا بالاتر نمی زنم» و مادرم گفت:«مگه دوستت نگفته بود که توی این جاده کمتر از 50 تومن جریمه نمیشه» و به راه افتادیم و درست 10 کیلومتر بعد یک مزدا با سرعتی در حدود 125 کیلومتر از کنار ما گذشت و سبقت جانپرانی از کنار اتوبوس و خاور گرفت و پدرم کمی به او فرصت داد تا بتواند در جلویمان قرار بگیرد و از مرگ تقریبا حتمی نجاتش بدهد اما با ما گفت:«پلیس باید اینا رو جریمه کنه» و دیگر هیچ حرفی نزد، مادرم گفت:«مگه پسرعمه ات نبود که در میدان شلوغ شهرش با رفیقش میرفته و رفیقش به مادری و بچه اش میزند و بلافاصله مادرش به هوا میرود و محکم به زمین می خورد و جابه جا می میرد، پسر عمه ات هم به مدت 1 ماه به تهران می رود تا آرامش اعصاب پیدا کند».
دیگر تا نزدیکی های ارومیه اتفاق خاصی نیافتاد و فقط سکان ماشین به دست من سپرده شد تا کمتر بنویسم.

نویسنده : احمدرضا آرام ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ سفر به کردستان(قسمت دوم)

    "نگاه پر مهرتان جانبخش
    حضور سبزتان مستدام"
    امروز پس از مدتی توانستم مقداری از کارهای تازه شکل گرفته ام را کنار بگذارم و نظرات دوستان مهرآفرینم را مطالعه کنم، متاسفانه بدلیل کوتاهی وقت نتوانسته ام پاسخی در خور پیام امیدوارانه تان بدهم.
اما ادامه...
جاده ی پر پیچ و خمی را پشت سر گذاشتیم و به نزدیکی های شهر رسیدیم که جاده 4بانده شده بود، خانواده به یک آهنگ محلی گوش میدادند که مضمون شعرهایش می شد اینکه:«میترسم از آن روزگاری که سنت ها و لباسهای محلیمان فراموش شوند و دیگر پسر ها و دخترانمان لباس های محلیشان را نپوشند و به نوعی اصالت خود را از کف برانند(گلونی-آشتیانی)»، در همین حال و احوال بودیم که ناگهان بوی بدی حالمان را به هم زد و هرچه به اطرافمان نگاه کردیم هیچ اثری از آشغال و زباله ندیدیم و خانواده مدام اعتراض می کردند و از بوی بد آن می نالیدند، بویی شبیه به آنکه مرده ای را در تابوتی آهنین قرار داده اند که بر اثر گرمای آفتاب، بوی سوخته ای نا مفهوم را به همراه داشت و گوشت گندیده ای شده بود که ارزش تماشا نداشت. شیشه ها را بالا بردیم، کولر را روشن کردم و دکمه هوای گردان درون ماشین را زدم تا اینکه پدرم گفت:این ماشین جلویی، ماشین مخصوص حمل زباله است.
وحید بلافاصله گفت:این ماشین خیلی بوش بده و احتمالا خودشم داره از بوی خودش فرار میکنه، بابا سبقت ازش بگیر، کشتمون. من با کمی بی حوصلگی گفت:حالا که نمردی! خلاصه آنکه پدرم به هر زحمتی بود در جلویش قرار گرفت و راننده ی خاور مخصوص حمل زباله به کسی اجازه ی سبقت نمی داد که شاید راننده به دنبال آن بود که دیگران هم از درد او با خبر بمانند، از آینه به پشت سرمان نگاه کردم و دیدم که هر ماشینی جلویش میافتاد، به او اجازه ی سبقت نمی داد!
سرانجام به سنندج رسیدیم که متوجه شدم پلیس راهنمایی رانندگی هر ماشینی را که سرنشینانش جوان بودند را متوقف می کرد و گواهینامه هایشان را بررسی می کرد، جوان هایی که مدل مویشان از همانهاییست که برخی با بی سلیقگی می گویند:«آناناس، برق گرفته، شیطان پرست، سانتانیسمی و حتی "آخر شر!" این آخری واقعا نوبره».  در میان شهر پدرم بدون هیچ مقدمه ای گفت:«شب بود و باید هرچه زودتر خودم رو به پادگانی در مهاباد می رسوندم اما چون شب بود و تامین جاده ای وجود نداشت، من مجبور بودم شب را در پادگان سپاه سنندج بخوابم و اگر به سمت مهاباد می رفتم ممکن بود کومله دستگیرم کنند و به بلایی سرم بیارن، به درب پادگان رفتم و به افسر کشیک، نامه ی اعزامم رو نشون دادم  و با هر زحمتی بود تونستم شب رو همونجا بخوابم»
این خاطره ذهنم را مشغول کرده بود و تخیلاتم تداعی کننده ی تصاویری بود که از خاطره پدرم برداشت کرده بودم، در این فکر بودم که انگار خودم آنجا هستم و یک کوله پشتی مخصوص سربازی را در کنار میز افسر کشیک قرار داده ام و با نگاهی نگران و در حالیکه ساعت 8 شب است و هوا تاریک شده است، منتظرم بگویند که امشب می توانی همینجا بخوابی. به میدانی رسیدیم که دادگستری در اطراف آن بود و همانجا از یک راننده ی تاکسی مسیر سقز را پرسیدیم که با اشاره ی دست به ما سمت راست را نشان داد و گفت:3 چراغ رد کردی، بپیچ سمت راست و اونجا از یکی بپرس. پدرم آرام آرام می رفت و منتظر بود در ترافیک شلوغ اطراف میدان راهی برای خروج پیدا کند که  راننده ی تاکسی در کنارمان ایستاد و گفت:پشت سر من بیایید. واقعا مرد شریفی بود و ما را تا میدان 12 فروردین راهنمایی کرد که من ناخودآگاه برای تشکر بلند گفتم:«یا علی» و بلافاصله دستم را بالا بردم و در کمال تعجب دیدم که خانواده هم از مردانگی این راننده تاکسی به وجد آمدند و برای تشکر از راننده همصدا گفتند:«متشکریم، یاعلی» و خیلی اتفاقی به ذهنم آمد که اکثر مردم سنندج سنی مذهب هستند و گفتم: ای بابا شما هیچوقت تشکر نمی کردید و حالا چطور شد تشکر کردنتون گل کرد؟ اینا سنین و ما هم گفتیم یاعلی! خلاصه ی کلام اینکه، خانواده هم با این حرف من به خنده آمدند.

dsc09077.jpg

...
ادامه مطلب
نویسنده : احمدرضا آرام ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ سفر به کردستان(قسمت اول)مصور

 

جاده ای در مهاباد-کنار سد مهاباد

همانطور که می دانید، کوچانه یک محیط دوستانه را فراهم کرده است تا هر دوستی از هر کجای این جهان خاکی سفرنامه اش را با قلم خودش روایت کند، در این وبگاه قصدمان آشنایی جدیدی با دیدگاه های مسافران ایرانیست:
تصور کنید که شما به شهری می روید و در یکی از سفرنامه های دوستانتان خوانده اید که در فلان مکان شهر برایش اتفاق جالبی رخ داده است و اکنون شما در همان مکان ایستاده اید، با آشنایی قبلی که دوستتان شرح داده است.
برای شروع این کار از دسترنج 4 روز مسافرتم شروع می کنم و امیدوارم در ابتدای کار قدم بزرگی برداشته باشم.
چنانچه نکته ای در متن و یا دستور زبان بکارگرفته شده در سفرنامه نیازمند ویرایش است، خواهشمندیم ما را از نظرتان محروم نفرمایید.

قسمت اول
هوای بسیار خنکی بود و آفتابش تقریبا چشم را میزد، هنوز خستگی دیشب در بدنم بود اما شوق مسافرت به کردستان در وجودم موج میزد و به خستگی اجازه ی حضور نمی داد. بعد از کلی زحمت بالاخره توانستیم خانواده را راضی کنیم و ساعت 9 از مهمانسرای باغچه بان کرمانشاه بیرون بیاییم و به سمت کردستان حرکت کنیم، در کنار درب اصلی شرکت کرمانشاه یک ولووی مسافرتی ایستاده بود و از نگاه مستاصل و بیروح مسافرانش معلوم بود که مدت زمان زیادی را معطل مانده اند، نیم نگاهی به مسافران کردم که مدام با چشمانشان من را می پاییدند و با آرامشی مغرورگرایانه به سمت بخش حراست شرکت رفتم که ناگهان نوک کفش هایم به پاشنه ی در گیر کرد و نزدیک بود با سر به زمین بخورم و من همینطور که دست و پا زدم تا از زمین خوردن خود جلوگیری کنم ناگهان کلیدها از دستم رها شدند و در میان چمن ها افتادند، بدتر از این نمی شد که عجله داشته باشی و کلیدها را درست موقعی که می خواهی تحویل بدهی گم میکنی، با هر زحمت و ادب و آدابی که بود از نگهبانان خواستم که کمکم کنند تا کلید مهمانسرا را از لای چمن ها بیابم که یکی از آنها کرمانشاهی بود و با رفتاری صمیمانه کمکم کرد بطوریکه انگار چند سال با یکدیگر رفیق بوده ایم اما آن یکی که بچه ... بود خودش را کنار کشید ودر حالی که دست هایش بر روی کمرش بود با غرور بر کار ما نظارت می کرد؛ سرانجام مرد کرمانشاهی کلیدها را پیدا کرد و با لبخندی گرم مرا بدرقه کرد...

...
ادامه مطلب
نویسنده : احمدرضا آرام ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ سفر

بیشتر آدمها فکر می کنند که باید همیشه از جایی به جای دیگر بروند تا سفر محسوب شود اما این چنین نیست و زندگی انسان لحظه لحظه اش سفر است که بعضی از این سفرها سبز و بعضی دیگر کاملا سیاه هستند.

ما در این وبگاه قصد سفر کرده ایم، چه آنهایی را که واقعا رفته ایم و چه آنهایی که در درون خود سفر کرده ایم.

دوستان عزیز

ما در این سفر به همسفر نیاز داریم پس لطفا با ما باشید و سفرهای سبزتان را در این وبگاه به اشتراک بگذارید.

«آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجیست که اندر قدم رهروان است»

احمدرضا آرام

نویسنده : احمدرضا آرام ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۸
تگ ها: پیشگفتار
    پيام هاي ديگران()   لینک